عاشقی دردسر داره

دل نوشته

از حدود ۳۰۰ آدرسی که بررسی شد موفق شدیم تنها ۶۴ پست را برگردونیم شاید یکی دوتا پست هم تکراری باشه و بطور قطع حتما ۶۰ پست برگردونده شد و این در حالی هست که بیش از ۱۰۰ پست ثبت شده بود که موفق به برگرداندن بقیه نشدیم و آنها به زباله دان تاریخ سپرده شدند. این ۶۰ و چندی پست سند موثقی است برای ارائه. ولی هدفم ارائه نیست. بلکه هدفی کاملا عاشقانه دارم. هرچند که دلخوشی از عشق ندارم و آن را مزخرفی بیش نمیدانم ولی خاطرات بچگی خود شیرینی خاصی داره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 3:56  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خود نویس

میخواهم از شما بنویسم

موعود جمعه های منتظر

گیرم ما -من و امثال من- منتظرتان نبودیم

مؤمن انتظارمان نبودیم

برای بی تابی این جمعه های منتظر بیایید

آقا

عجّل

عجّل علی ظهورک

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت20:40توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 17:43  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خودنویس...

یه فرق کوچولو...
وقتی شادم مینویسم...
اما تو...
وقتی دلت پره...
دوسدارم شادی و ثبت کنم
اما تو...
یه استثنا:
             دلم پره...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت16:47توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:22  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خودنویس

همیشه میگی:

                         ناراحتیت بی دلیله

                         چون این موضوع مهمی نیس...

کاش یه بار بگی:

                        این موضوع مهمه

                        چون تو رو ناراحت کرده...


ناراحت نوشت: میلاد برای استخدام پاسیاری رد شد...

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت22:1توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:21  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه بیاید شاید...

چه انتظار عجیبی !
چه روزگار مهیبی !
تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی
عجیبتر که چه آسان
نبودنت شده عادت
چه کودکانه سپردیم
دل به بازی قسمت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی
نه وفایی
فقط نشسته وگفتیم
خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی

«اللهم عجل لولیک الفرج»

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت18:40توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:20  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خودنویس

يادته ميگفتي: "صبوري كن صبوري"
ميگفتي: "گر صبر كني ز غوره حلوا سازي"
صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد
حالا هر وقت غوره هات حلوا شدن واسم خيرات كن...


ضد حال نوشت: هزار بار گفتم خودنويسا رو جدي نگيرين بعضيا فكر كردن من واقعا مُردم دارن با دمشون گردو ميشكنن


تاخیر نوشت:


گفتم به دل امشب ز چه اين شور و نواست؟
از بهر چه مهتاب چنين غاليه ساست؟
بر بام فلك زهر چرا نغمه سراست؟
گفتا شب ميلاد علي شير خداست

بابا جونم روزت مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت11:40توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:18  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه بیاید شاید...

شاید این جمعه بیاد...
شنبه کلی دروغ گفتم...
یک شنبه با مادرم بلند صحبت کردم...
دوشنبه......
سه شنبه.....
......
......
اگه این جمعه بیاد...
روسیاهم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت13:36توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:16  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

تولد وبلاگمون

اون اولا چيزي از وبلاگ نويسي و ... نميدونست
 چندتايي رفيق داشت كه از طريق يه مسابقه توي يه هفته نامه باهاشون آشنا شده بود و با كمك اونا اين وبلاگ راه افتاد
a.e.m,اينجانب,^_^, hoseyn,... اولين دوستايي بودن كه به اين وبلاگ سر ميزدن
بعدها با پسر قوچاني آشنا شدم كه بعد از گذشت يه مدت قبول كرد تو وب نويسي كمكم كنه
همون وقتا بود كه معلم فيزيك به وبمون سر زد و پيشنهاد پستاي جمعه رو داد به نظرم تداوم هفتگي چنين پستي سخت بود اما با كمك خود آقا معلم شروع كردم البته بايد اعتراف كنم كه زياد هم آسون نيس ...
به مرور زمان دوستاي بيشتري پيدا كردم كه بعضياشون موقتي بودن
الانم خيلي خوشحالم كه چنين دوستاي خوبي پيدا كردم
فرزانه(باران),آتنه(آتي خانومي),مهسا(تيتيش), شهاب, ريحانه, نيلوناز, برديس,  آذر, جواد, محمد(شبانه), حسين(بركه سادگي)و...
خيلي زود يه سال گذشت شايد اين سالگرد بهونه اي بود واسه تشكر از دوستاي گلم...

پ ن:اگه كسي اسمش از قلم افتاده شرمنده
پ ن2:اگه كسي رو اذيت كردم بازم شرمنده

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت19:44توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:15  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه بیاید شاید...

شروع می‌شود آغاز واپسین دیدار

کنار پنجره‌های شکسته دیوار

و من تو را به تماشا نشسته‌ام ای عشق

بیا تمام دلت را کنار من بگذار

مشام جاده پر از انتظار خواهد شد

اگر تو پا بگذاری سپید شب بیدار

نگاه روشنت ای انعکاس آیینه

تبسمی‌ست که هرگز نمی‌شود تکرار

تو در قلمرو هفت آسمان نمی‌گنجی

زمین ز وسعت نام تو می‌شود سرشار

برای زود رسیدن همیشه راهی هست

کنار جاده‌ها بهار را بردار

«محسن احمدی»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت19:32توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:12  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه...

اي دل بشارت ميدهم خوش روزگاري ميرسد
يا درد و غم طي ميشود يا شهرياري ميرسد
اي منتظر غمگين مشو قدري تحمل بيشتر
گردي به پا شد در افق گويي سواري ميرسد

عیدتون مبارک...

عید گلت خجسته گل بی خزان من!

یاس سپید واشده در بازوان من!

باد بهاری کز سر زلف تو می‌وزد

با گل نوشته نام تو را بر خزان من

نا شکری است جز تو و مهر تو از خدا

چیز دگر بخواهم اگر مهربان من

با شادی تو شادم و با غصه ات غمین

آری همه به جان تو بسته ست جان من

گل می کند به شوق تو شعرم در این بهار

ای مایه شگفتی واژگان من

«حسین منزوی»

homepage_logo.jpg

نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت21:58توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:11  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه بیاید شاید...

ماه دوازده آمد
ولي ماه دوازده نيامد
اللهم عجل لوليك الفرج

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت10:40توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:8  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خودنویس

ديدي تو هم نتونستي همدمم باشي؟
بهترين همدمم هميشه همين اشكا بودن
خودشونو فدا ميكنن
منو از خودشون خالي ميكنن
شايد بتونن از بار غصه ام كم كنن
تو اما...
خودتو خالي ميكني
از غصه هات
و من باز پر ميشم
همدم هميشگي؛
به دادم برس
كاش خالي ميشدم از
زندگی
پرم از شهوت مرگ

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت11:41توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:6  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه...

هه هه هه
من بازم اومدم
سلام به همه
اگه همه مثل من خدمت کنن که...
حالا چرا اومدم
کل پادگان رو ترخیص کردن
چرا؟؟؟
چون نیروی جدید که اومد همراه خودش انفلانزا اورد
و اکثر پادگان مریض شدن که طبق آمار بچه ها(البته شاید آمار درست نباشه)
5 نفر فوت شدن و فرمانده پادگان هم دادگاهی شد
و به تمام نیروها 10 روز مرخصی دادند
و دوره بنده که 166 باشه شد دوره ((طلایی))
اینم از علت حضور بنده
هه هه هه

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت19:16توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:4  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

نی نی

سلام به دوستاي گل

يه خورده بين امتحانام فاصله افتاده گفتم بيام يه آپ بکنم

اول از همه يه خبر بدم البته زياد داغ نيس

ميلاد جمعه دايي شد يه دخمل کوچولوي ناز

هان؟ به من چه چرا من شيريني بدم؟ حالا وقتي اومد از خودش شيريني بگيرين

خبر دوم هم واسه اونايي که اينقد دلشون واسه داداش ميلادشون تنگ شده اينکه ميلاد هم دلش واستون تنگيده و به زودي برميگرده چند روز ديگه مرخصي ميان دوره ش هست و احتمالا سه شنبه برخواهد گشت پس شمارش معکوس بزنين تا برگشت ميلاد...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت12:11توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:2  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

ع ش ق...

- پيشونيت چرا زخمه؟
- نميدونم!
- يعني چي نميدوني؟!
- چشامو كه باز كردم يكي چپ و راست ميخوابوند تو گوشم اونجا حس كردم سرم درد ميگيره بعد ديدم زخم شده
-چرا آخه؟ واسه چي از حال رفتي؟
.
.
.
- طاقت اشكاشو ندارم

فلاش بک:

- چرا چشات اينقد باد كرده؟
- ديگه دوسم نداره ميخواد تركم كنه...!!!

پی نوشت: باز امشبم بی خوابم

پی نوشت۲: جدی نگیرین...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت1:19توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:1  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

دیگه واقعا رفتم هه هه هه

سلام دوستان گلان عزیزان
رفتم ،اومدم ، عزاداری  کردم(ایشاا...که قبول شه) دارم دوباره میرم
یکشنبه که میرفتم میگفتم این اولین محرمیه که قوچان نیستم
دلم میخواست این بار هم باشم نه بخاطر قوچان
به خاطر مسجد سجادیه قوچان مسجدی که از تمام کشور میان و حاجت میگیرن ازش
از صاحبش((امام سجاد (ع) ))
هرکس که اومده و قلبا چیزی خواسته که اگه لایقش بوده بهش رسیده
هر سال تاسوعا و عاشورا خیلی شلوغ میشه
چهارشنبه شب که رسمه شمع روشن میکنن ، خیلی شلوغ میشه
خیلی ها هرسال محرم از جاهای مختلف میان قوچان که این دوروز رو تو مسجد سجادیه باشن
همتون رو دعا کردم
امیدوارم شما هم مارو تو این شبا فراموش نکرده باشین
باز الان میگم خدانگهدار میرم ، دوباره هفته بعد میبینین برگشتم
هه هه هه
ولی دیگه فکرنکم تا میان دوره مرخصی بدن
پس تا بیست ، سی روز دیگه:
بای بای

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت13:47توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:0  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

این جمعه هم رفتو...

يك روز به هيئت سحر مي آيد    با سوز دل و ديده تر مي آيد
يك روز به انتقام هفتادو دو شمس    با سيصدو سيزده قمر مي آيد

«عباس احمدی»

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت15:8توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 7:58  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه بیاید شاید...

ای ماه که پنهان شده در چاه بیا    آهسته شبی سر زده از راه بیا

هر جمعه برایت غزلی میگویم    سر مینهم آرام به درگاه بیا

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت14:21توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 7:55  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

آرزو ها مون...

همه ما واسه آینده مون ارزو ها و رویا هایی داشتیم و داریم و خواهیم داشت
به بعضی از اونا میرسیم و بعضی ها رو هم فقط در حد یه رویا نگه میداریم
مثلا همین شغل آدما
وقتی بچه بودیم فکر میکردیم که چی کاره بشیم
هه
من که دوستداشتم برم تو شغل پدر گرام
تا این که یکم زمان گذشت و بزرگتر شدم و نظرم عوض شد
تصمیم گرفتم دکتر شم
البته دامپزشک(رابطه ام با حیوانات عالیه)
رفتم تو رشته تجربی
دیدم نه بابا واسه این حرفه خیلی باید درس خوند به این راحتی ها هم نیست
شروع کردم به خر خونی
روزی 10 ، 11 ساعت میخوندم
دو سه هفته ای این جوری درس خوندم
کلا از درس زده شدم
هه
هه
دیگه تا کنکور لای هیچ کتابی رو باز نکردم
رتبه ام هم شد n رقمی
از خیر این یکی هم گذشتم
خواسته هام عوض شد
گفتم میرم آتش نشان میشم(دنبال هیجان بودم هنوز هم هستم)
که این یکی هم نشد(والدین گرام نذاشتن)
بعد گفتم میرم تو کار کامپوتر نرم افزار سخت افزار(آشنا هم داشتیم)هنوز هم داریم
که این یکی هم به دلایلی نشد
حالا هم مجبورا باید برم همون استخدام نیروانتظامی(البته پاسیاری)
که برای استخدام باید سربازی رفته باشی(که دارم میرم)
شما دوستان
شما واسه آینده تون چه فکری داشتین و دارین؟
                                                                                 ((پسرقوچانی))

نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت8:33توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 6:13  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

روزمون مبارك

سلاااااااااااام سلاااااااااااااام

ولادت حضرت معصومه و روز دختر رو به همه ي دختر خانوماي گل تبريك ميگم

اميدوارم مثل حنا با مسئوليت مثل كزت صبور مثل ممول مهربون مثل جودي شاد و سرزنده و مثل سيندرلا خوشبخت باشين

تا حالا دقت كرده بودين اكثر نقشاي اول برنامه كودكا دختر بوده؟ سفيدبرفي زيباي خفته آنشرلي پرين سارا و... اما پسر فقط چندتايي بودن مثه پسر شجاع پينوكيو پسر كوهستان

هان؟نه هيچ ربطي نداشت هويجوري گفتم به ذهنم رسيد شايد دليلش اينه كه دخترا بيشتر به برنامه كودك علاقه دارن هرچند پسرا هم تمام اين شخصيتاي كارتوني رو بهتر از دخترا ميشناسن حالا بي خيال

---------------------------------------------------------------------------------------

امان از اين دختر دايي ها...

اون دختردايي ديگم 5سالشه اومده به مادر جونم ميگه: مادرجون ما رو ببخشين مادرجون ميگه: چرا؟ مگه چيكار كردين؟ ميگه: ريحانه قاب عكس آقاجون رو شكسته

پ ن: ريحانه هنوز دوسالش تموم نشده - آقاجون (پدر بزرگم كه شهيد شدن)

«آتيش پاره»

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت11:26توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 6:11  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

عنوان نداره

از اون موقع كلي با خودم فكر كردم واسه پست جديد اين موضوع رو مينويسم شايدم اون يكي و... كلي موضوع يادم اومد كه مونده بودم كدومشو اول بگم حالا اومدم نشسم پاي سيستم هرچي فكر مي كنم يادم نمياد ميخواسم چي بگم خب بي خيال فعلا همينقدر بگم كه تصميم گرفتم ازين به بعد پستاي كوتاه هم بذارم موضوعات جالبي كه واسم پيش مياد و سوتي هايي كه از دور و وري هام ميگيرم
اينم اولين پست اونجوري كه بالا گفتم:
چند وقت پيش اومده بودن حياط خونه مونو واسه طرح اگو كنده بودن دختر داييم اومده بود ميپرسيد طبقه پايين دو تا چاه داره طبقه بالا چندتا داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ ن:دختر داييم 9سالشه

«آتيش پاره»

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت16:24توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 6:10  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شايد اين جمعه بيايد شايد...

اينجا كه دست باغبان بوي تبر دارد     اينجا كه حتي مهرباني دردسر دارد
آقا نمي آيي چرا؟با اينكه ميداني      دوري براي قلب اين دختر ضرر دارد
حالا غروب جمعه ها با چشمهاي خيس     او انتهاي جاده را زير نظر دارد
اصلا بگو اين منتظر را دوست ميداري؟     آيا دلت از خستگي هايش خبر دارد؟!
اينجا تمام جاده ها از درد ميپيچند     هرگز نميبينم كسي ميل سفر دارد
حالا تو و انصاف تو برگرد و شاهد باش     هر دست نامردي گلي مدنظر دارد
«سيده زهرا حسيني»
اللهم عجل لوليك الفرج

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت18:30توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 6:10  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خودمونی

سلام

بالاخره من اومدم

حالم خوبه اتفاق خاصي هم نيفتاده الان زياد حال ندارم ايشالا به زودي يه آپ درست درمون ميذارم راستي كلاسام شروع شده اوليش اقتصاد مهندسي بود...

نميدونم چرا يه مدتيه دستم به نوشتن نميره حتي چرت و پرت موضوعاي زيادي واسه نوشتن دارم اما نميشه... نميتونم بنويسم البته زياد مهم نيس يه مدت كه بگذره باز وراجي هام شروع ميشه و سرتونو ميخورم فعلا يه نفس راحت بكشين...

«آتيش پاره»

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت23:16توسط آتیش پاره و پسر قوچانی ||
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 20:58  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

باز آمد بوی ماه مهر...

خاطره زیاده چندتایی رو میگم:
از دوران ابتدایی:
سال سوم بودم که یه روز مدیرمون اومد همه بچه ها رو جمع کرد تو حیاط و یه اتیش درست کردن
قرار بود بهمون نحوه کار با کپسول آتیش خاموش کن رو یاد بدن
مدیرمون رفت کپسول رو آورد و خواست آتیش رو خاموش کنه
هر کاری کرد نتونستچندتا از معلما اومدن با این کپسول ور رفتن
چند دقیقه ای مشغول بودن تا اینکه یه دفعه تمام محتوایات کپسول با فشار زد بیرون
اتیش رو پشت مدرسه روشن کرده بودن محیطش تقریبا بسته بود
وقتی کپسول خالی شد همه جا سفید شده بود ماهم سرفه کنان در رفتیم(کپسولش پودر بود)
بنده خدا خود مدیرمون سر تا پاش سفید شده بود
از دوران راهنمایی:
سال دوم امتحانات ترم دوم بود
یادم نیست امتحان چه درسی رو داشتم
فقط یادمه از این درسای حفظی بود از این درسایی که نیم خط سوال داره یه صفحه جواب[نیشخند]
منم که طبق معمول شب امتحان شروع به خوندن کردم و نتونستم یه دور کنم
پس تصمیم بر این شد که تقلب کنم
نامردی نکردم و یه برگه سفید برداشتم و خط در تو که نه بلکه بین خطا که فاصله داره اونجا هم نوشتم(یعنی بین فاصله خطوط رو هم پر کردم)
خیلی مرتب سوالات با یه رنگ جوابا با یه رنگ(کلی وقت براش صرف کردم)
کاغذ رو گذاشتم تو جیبم و رفتم سر جلسه
شانسم افتاده بودم ته کلاس(میزامون از این آهنی ها بود)
امتحان شروع شد و شروع کردم به نوشتن(با معلومات خودم نه از رو تقلب)
بعد ورداشتم یه جمع زدم دیدم میشم 8 از بیست
شروع کردم به تقلب
امتحان رو دادم تموم شد
وقتی کارنامه رو گرفتم دیدم اون درس رو 20 شدم
یعنی 12 نمره تقلب کرده بودم
این شیرین ترین تقلب دوران تحصیلم بود
از دوران دبیرستان:
سال اول  سر صف بودیم
مدیرمون داشت صحبت میکرد(کی به صحبت های مدیر گوش میده)
منم که حوصله ام سر رفته بود گفتم یه کم سر به سر نفر جلوییم بذارم
شروع کردم به اذیت کردن و به قول خودمون کخ ریختن
اونم بالاخره صبرش تموم شد وبرگشت یه لگد محکم کوبید به کفشم
که تمام ضربه به شصتم وارد شد خیلی داغون درد گرفت
گفتم حتما طوری نشده
ولی بعد از ده پونزده دقیقه
دردش شروع شد و ورم کرد
زنگ زدن از خونه اومدن دنبالم بعد معلوم شد که بله انگشت شصتم در اومده
حالا بنده خدا دوستم عذاب وجدان گرفته بود

همش معذرت خواهی میکرد
چقدر فک زدم
اینا سه تا از قشنگ ترین خاطراتم بود

«پسر قوچانی»           

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت22:13توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 20:55  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

باز آمد بوی ماه مهر...

خاطره زیاده چندتایی رو میگم:
از دوران ابتدایی:
سال سوم بودم که یه روز مدیرمون اومد همه بچه ها رو جمع کرد تو حیاط و یه اتیش درست کردن
قرار بود بهمون نحوه کار با کپسول آتیش خاموش کن رو یاد بدن
مدیرمون رفت کپسول رو آورد و خواست آتیش رو خاموش کنه
هر کاری کرد نتونستچندتا از معلما اومدن با این کپسول ور رفتن
چند دقیقه ای مشغول بودن تا اینکه یه دفعه تمام محتوایات کپسول با فشار زد بیرون
اتیش رو پشت مدرسه روشن کرده بودن محیطش تقریبا بسته بود
وقتی کپسول خالی شد همه جا سفید شده بود ماهم سرفه کنان در رفتیم(کپسولش پودر بود)
بنده خدا خود مدیرمون سر تا پاش سفید شده بود
از دوران راهنمایی:
سال دوم امتحانات ترم دوم بود
یادم نیست امتحان چه درسی رو داشتم
فقط یادمه از این درسای حفظی بود از این درسایی که نیم خط سوال داره یه صفحه جواب[نیشخند]
منم که طبق معمول شب امتحان شروع به خوندن کردم و نتونستم یه دور کنم
پس تصمیم بر این شد که تقلب کنم
نامردی نکردم و یه برگه سفید برداشتم و خط در تو که نه بلکه بین خطا که فاصله داره اونجا هم نوشتم(یعنی بین فاصله خطوط رو هم پر کردم)
خیلی مرتب سوالات با یه رنگ جوابا با یه رنگ(کلی وقت براش صرف کردم)
کاغذ رو گذاشتم تو جیبم و رفتم سر جلسه
شانسم افتاده بودم ته کلاس(میزامون از این آهنی ها بود)
امتحان شروع شد و شروع کردم به نوشتن(با معلومات خودم نه از رو تقلب)
بعد ورداشتم یه جمع زدم دیدم میشم 8 از بیست
شروع کردم به تقلب
امتحان رو دادم تموم شد
وقتی کارنامه رو گرفتم دیدم اون درس رو 20 شدم
یعنی 12 نمره تقلب کرده بودم
این شیرین ترین تقلب دوران تحصیلم بود
از دوران دبیرستان:
سال اول  سر صف بودیم
مدیرمون داشت صحبت میکرد(کی به صحبت های مدیر گوش میده)
منم که حوصله ام سر رفته بود گفتم یه کم سر به سر نفر جلوییم بذارم
شروع کردم به اذیت کردن و به قول خودمون کخ ریختن
اونم بالاخره صبرش تموم شد وبرگشت یه لگد محکم کوبید به کفشم
که تمام ضربه به شصتم وارد شد خیلی داغون درد گرفت
گفتم حتما طوری نشده
ولی بعد از ده پونزده دقیقه
دردش شروع شد و ورم کرد
زنگ زدن از خونه اومدن دنبالم بعد معلوم شد که بله انگشت شصتم در اومده
حالا بنده خدا دوستم عذاب وجدان گرفته بود

همش معذرت خواهی میکرد
چقدر فک زدم
اینا سه تا از قشنگ ترین خاطراتم بود

«پسر قوچانی»           

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت22:13توسط آتیش پاره و پسر قوچانی | |
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 20:53  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

من باز اومدم

سلام دوستان
من باز اومدم(خوشال بودین نیسم از دستم راحت شدین)
حتما میگین این چه مسافرتی بود که من رفتم
قرار بود سه  چهار روز دیگه واستیم ولی خب شانس که نداریم
به محض این که رسیدیم ساری
زنگ زدن و گفتن مادر یکی از رفقای صمیمی بابام فوت شده
ما هم مجبور شدیم و برگشتیم
جمعه عروسی بودیم
امروز(شنبه)والدین گرام رفتن عزا
اینم از مسافرت امسال ما

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 20:52  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

شاید این جمعه بیاید شاید...

گرچه عمریست که از دیده نهانی آقا    به خدا سبزترین مرد جهانی آقا

چشم من دوخته بر منظره آمدنت    کی قدم بر سر چشمم بنشانی آقا

الهم عجل لولیک الفرج

نذر گل نرگس صلوات

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 20:51  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خودمونی...

سلام دوستان گل
عیدتون مبارک(بازم با تاخیر)
ماه رمضون امسال هم تموم شد
اولاش بود که دعا کردیم خدا کمکمون کنه تا شادش کنیم
نمیدونم تونستیم یا نه...
من که تمام تلاشمو کردم تا حداقل تو این یه ماه بتونم بشم اون بنده ای که باید باشم
راستی جواب دفترچه من هم اومد
18 برج 9 باید برم
هنوز خیلی مونده تا برم ولی خب 3 ماه دیگه 3 ماه از دستم راحت میشین

فکر کنم گرفتین چی رو میگم دیگه
جواب سربازیم اومد و 18 برج9 هم اعزام میشم(یا به عبارتی کچل میشم)

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 20:50  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

اخبار خاله زنکی...

سلااااااااامGirl Power

بالاخره اومدم دقت کردین چند وقته آپ نکردم؟! دلم تنگید دیگهI Love You

و اما دلیلش:

دیروز اومدم پست جدید بذارم هرچی دنبال می‌گردم دفترم نیس... کدوم دفتر؟ همونی که وقتی یه چیزی به ذهنم میاد یا دلم گرفته میشینم توش می‌نویسم و بعدا اینجا میذارم واستون دیگه همون که جلدش گل داره شما ندیدینش؟ انگار آب شده رفته تو زمین نیس که نیس خونه رو زیرو رو کردم پیدا نشد که نشد دیگه اعصابم خورد شدSigh

آها راسی می‌خواسم یه چیزی واستون تعریف کنم یعنی چند تا چیز بود اما الان فقط یکیشو تعریف میکنم با خودم فکر کردم دیدم این چندتا چیزی که میخوام واستون تعریف کنم تو مایه های صفحه حوادث روزنامه‌ست چطوره اسم وبلاگو بذارم اخبار خاله زنکی موافقین؟بی خیال حالا ماجرا رو بگم:

نکته:چون تو مایه های خاله زنکیه جزئیاتشو دیگه نمدونم ها

یکی از اقوام نسبتا دورمون تعریف میکرد چند شب پیش واسه سحری از خواب بیدار میشه میبینه ساعت سه و ربعه بعد میگه چرا گوشیو ساعت ۳ کوک کردم زنگ نزده حتما بچه ها فضولی کردن خوبه خواب نموندیمNight خلاصه همه رو بیدار میکنه سحریشونو می‌خورن (خب یه خورده صبر کنین به بخش حوادثشم میرسیم دیگه ای بابا)

بعدش پسرشون میره گوشیشو برداره می‌بینه نیس میاد می‌گه گوشی منو ندیدین چرا نیسش بقیه‌شونم میرن نیگا می‌کنن گوشیاشون نیس جیباشونم خالیه (گرفتین مطلبو؟) جناب آقای دزد محترم اومده از بالاسرشون ۵تا گوشیو برده هیچ کدومم متوجه نشدن

زنگ میزنن پلیس میگه همین الان یه گزارش سرقت از محل شما داشتیم می‌بینن بله خونه ۲تا دیگه از همسایه ها هم رفته یکی از همسایه هاشون مریض داشتن بالاسرش بیدار بودن که سرمشو بکشن ساعت ۲شب میبینن یه نفر پرید تو حیاطشون تا می‌بینه اینا بیدارن در میره و اینا می‌شناسنش می‌گن یکی از همسایه‌هاس که معتاده اومده دزدی

اون یکی همسایه‌شونم یه زن و شوهر جوون(جوان) بودن که اومده از تو اتاقشون طلاهای خانومشو گوشیاشونو برداشته

خلاصه پلیس میره خونه طرفو زیر و رو میکنه هیچی پیدا نمیکنه (یه چیزی تو مایه‌های قضیه‌ی دفتر من)

یهو این پسر قوم ما میگه گوشی من بهش زنگ زدم داره زنگ می‌خوره (بقیه همه خاموش بوده) ببینین صداش از کجا میاد اینا میرن بالا پشت بوم همسایه ها رو دنبال میگردن شاید در میرفته جایی انداخته خبری نیس میان تو خونه‌ش میبینن صدا از تو جارو برقی میاد...

طرفو که می‌گیرن شوهر اون زن جوونه همچین می‌خوابونه تو گوش طرف که می‌خوره زمین نمی‌تونه بلند شه(امکان داره این تیکه‌اش اغراق باشه آخه خیلی جو گرفته بوده هیجانی تعریف می‌کردن من فقط نقل قول میکنم) بهش میگه بی وجدان اومدی تو خونه من ... (اینکه تو خونه اون چه خبر بوده به خودش مربوطه و البته جناب دزد) بعد دزده میگه من سرم پایین بوده...

خلاصه با تلاش نیروی انتظامی دزد گرامی دستگیر و  تحویل قانون داده میشه

نتیجه‌ی اخلاقی: اگه می‌رین دزدی خونه مردم مثه این دزد محترم چشم پاک باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:8  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

خود نویس

زیاد حال نداشتم

یه آهنگ گذاشتمو به پهلو دراز کشیدم

فکر می‌کردم اما یادم نمی‌آد به چی...!!!

به سیبی که وسط خونه ولو شده بود زل زده بودمو...

شایدم به هیچی فکر نمی‌کردم...

پس اشکام واسه چی بود؟!

وقتی به خودم اومدم گوشی داشت می‌خوند:

اشک روی صورتم هس دونه دونه...

نه واسه این نبود آخه اصلا گوشم با آهنگ نبود...

حالا دیگه فکرم دنبالِ دلیل بود واسه اشکایی که راهشونو گم کرده بودنو دیگه روی گونه هام سر نمی‌خوردن تا مثه همیشه گوشه‌ی لبم بشیننو شوریشونو حس کنم...

نه...

یادم نمی‌آد به چی فکر می‌کردم فقط سیبو خوب یادمه...

اما سیب که گریه نداره...

بالاخره به یه نتیجه رسیدم...

دیوونگی‌ام عالمی داره...

6qr0by7q8d10puckdr.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:6  توسط صاحب فعلی وبلاگ  | 

مطالب قدیمی‌تر